جملات بی استخوان (کاریکلماتور)2

با جان كندن عزرائيل را ملاقات كردم .

فقط حرف های استاد ریاضی حرف حساب بود .

کشاورز عصبانی ، بادمجان را زیر چشم می کارد .

قند خون مزه تلخي به زندگي مي دهد .

نه لاستیک ترکید، نه راننده خواب بود، جاده، جاخالی داد.

گربه بیش ازدیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است

درختان را میبُرند تا سیل به آنها اصابت نکند.

 باقیشو نخونی از دستت میره

ادامه نوشته

یک سرود ، یک حماسه

در شهریور 1323زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کرده بودند، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های معروف شهر می گذرد.
او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدنِ این صحنه، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند.
غلامحسین بنان می پرسد ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:
کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی بزند ! سپس کاغذ و قلم را بر می دارد و با همان حال، می سراید:
ای ایران ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمه ی هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم...

متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

جملات بی استخوان (کاریکلماتور)1

کاریکلماتور نامی است که احمد شاملو بر نوشته‌های پرویز شاپورگذاشت. این کلمه ابتدا در سال ۱۳۴۷ در مجله خوشه به سردبیری شاملو به کاربرده شد و حاصل پیوند «کاریکاتور» و «کلمه» است. به نظر شاملو، نوشته‌های شاپور کاریکاتورهایی است که با کلمه بیان شده‌است.

در زیر چند نمونه از زیبا ترین کاریکلماتورها آورده شده  

 

بيچاره «فرهاد» نانوا هم جوشِ «شيرين» مي زند...

از دید گیوتین سر بعضی ها به تـنشان زیادیست.

حق نفس كشيدن را از ماهي سلب كردند تا زنده بماند.

چوپان دروغگو برای سیراب کردن گوسفندانش، آن‌ها را به سراب می‌برد.

مهم ترین هوادارش ریه‌هایش بودند.

بعضی هواپیماها!! به جای "آن ور دنیا" آدم را به "آن دنیا" می برند.

از مهريه بالا براي انداختن انواع ترشي جات استفاده مي شود .

قبض آب را که دید برق از سرش پرید .

باقیشو نخونی از دستت میره

ادامه نوشته

عقیده ها

بت ها از بین رفتنی بودند ولی عقیده ها نه.

چه ساده دل بود ابراهیم...

شریعتی

همیشه چند قدم جلوتر را هم نگاه کنیم...

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید  باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد! اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت....

سرسره ها

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را کورها میفهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین

قصه تلخ مرا،سرسره ها میفهمند

ازدواج

وقتی بهش گفتم پیر پسر، دیگه سی و اندی سالت شده.نمی خوایی ازدواج کنی؟  گفت با کی ؟ با اون دختره که معلوم نیست چی هست و کی هست ؟ ایمای دستش را که دنبال کردم آن طرف خیابان ، دختری با صد قلم آرایش و مانتویی کوتاهتر از پیرهن من و کفش های اجق وجق را دیدم که یک گله پسر را به دنبال خود می کشد.

منبع:تراوشات مجاز ذهن یک روزنامه نگار

عدالت

در مثل ها است كه گرگى و روباهى با شیرى در بیابان مى رفتند، یك گورخر و آهو و خرگوشى را شكار كردند، شیر به گرگ گفت: شكار را بین ما تقسیم كن، گرگ گفت: گوره خر مال تو و آهو مال من و خرگوش مال روباه، شیر به خشم آمد و گلوى گرگ را گرفت و سر او را قطع كرد، سپس روبه روباه كرد و گفت: تو تقسیم كن، روباه گفت: گوره خر براى نهارت و آهو براى شامت و با خرگوش در شب سر گرم باش، شیر گفت: چه کس این تقسیم عادلانه را به تو یاد داده روباه گفت: سر گرگى كه در جلوى روى تو است

اعتکاف

شیخی به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز معتکف بشدندی،
مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟
شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از اینترنت پر سرعت ایران،
مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی...

وصف خدا

مهربان و ساده و بي كينه است مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني نام او نور و نشانش روشني
ميتوان با اين خدا پرواز كرد سفره دل را برايش باز كرد

چكه چكه مثل باران راز گفت با دو قطره، صد هزاران بازگفت
ميتوان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان تصنيفي از پرواز خواند با الفباي سكوت آواز خواند


قيصر امين پور

فاحشه

شيخي به زني فاحشه گفتا مستي

                                          هر لحظه به دام دیگري پا بستي

گفت شيخا هر آنچه گويي هستم

                                          آيا تو چنان كه مي نمايي هستي

 

                                                                       خیام                 

به تو می اندیشم...

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم
.


به
تو
مي انديشم.

اي سراپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

فریدون مشیری

عکس

بن لادن

با دیدن این عکس خندیدید،ناراحت شدید یا عصبانی؟؟؟؟؟؟!!

سلام (بعد از یک ماه)

سلام

من دوباره برگشتم باتشکر از همه،مخصوصا اونایی که منو فراموش نکردن توی چند روز قبل اتفاق های زیادی توی وبلاگ های دوستان افتاد مثلا توی شب آرزوها مهزاد خانوم به ما لطف داشتن و وبلاگ یکی از بهترین دوستام ف.ی.ل.ت.ر شد و...  ولی من نمیتونم برای کسی نظر بدم چون قسمت نظرات برای من باز نمیشه نمیدونم چرا اگه می دونید کمکم کنید ممنون 

اگر دیر شد ببخشید برای شروع دوباره چند تا جمله ی زیبا از بزرگان:

اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است. (بیل گیتس)

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می شود، می تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می شود، شکست دهد. (نارسیس)

بقیه در ادامه مطلب:

ادامه نوشته

اگر...

اگر مثل گاو گنده باشی میدوشنت

اگر مثل خر قوی باشی بارت میکنند

اگر مثل اسب دونده باشی سوارت میشوند

آن ها فقط از فهمیدن تو می ترسند...

شریعتی

چرا و چگونه کوروش کبیر به این پایه از شهرت رسید؟

پاسخ این پرسش هنگامی دریافت می‌شود که فرمان کوروش را با نبشته‌های دیگر فرمانروایان همزمان خود به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری کنیم.

آشور نصیرپال، پادشاه آشور ( 884پ.م ) در کتیبه خود نوشته است:

“به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من ششصد نفر از لشکر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم حاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم بسیاری را در آتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم.”

در‌کتیبه سِـناخِـریب، پادشاه آشور ( 689 پ‌.م ) چنین نوشته شده است:

”وقتی که شهر بابِـل را تصرف کردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم . خانه‌هایشان را چنان ویران کردم که بصورت تلی از خاک درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم کـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان می‌رفـت. نهـر فـرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد.”

در آشور بانیپال ( 645 پ.م) پس از تصرف شهر شوش آمده است:

“من شوش، شهر بزرگ مقدس را به خواست آشور و ایشتار فتح کردم من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شکستم معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و خـدایـان و الـهه‌هـایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه‌های مقدسش شدند که هیچ بیگانه‌ای از کنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش کشیدند. من در فاصله یک ماه و بیست و پنج روز راه، سـرزمـین شـوش را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم ندای انسانی و  فریادهای شـادی  به دست من از آنجا رخت بربست، خاک آنجا را به تـوبـره کشیدم و به ماران و عـقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند.”

و در کتیبه نبوکَد نصر دوم، پادشـاه بـابل ( 565 پ.م ) آمـده است:

” فرمان دادم که صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشکنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه‌ها را چنان ویران کردم که دیگر بانگ زنده‌ای از آنجا برنخیزد.”

اما علیرغم رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حکمرانان امروز جهان، کوروش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت‌عملی نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نکرد؛ بلکه او را به حاکمیت ناحیه‌ای منصوب، و با مردم شهر نیز چنین رفتار نمود:

“آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. مَردوک (خدای بابلی) دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد. من برای صلح کوشیدم. برده‌داری را برانداختم. به بد‌بختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. خدای بزرگ از من خرسند شد فرمان دادم  تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محل‌ها را گرد آوردم و خانه‌های آنان را که خراب کرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.”

در کنار رود فرات ( در جنوب بغداد امروزی ) فرمان آزادی هزاران یهودی را صادر کرد که قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرین و سیمین آنان را که پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد که در سرزمین خود نیایشگاهی بزرگ برای خود بر پای دارند. رفتار کوروش با یهودیان موجب کوچ بسیاری از آنان به ایران شد که در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنان و ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری رخ نداد

با وجود اینکه منشور کوروش هخامنشی را " نخستین اعلامیه حقوق بشر" می‌دانند، اما نوآوری چنین فرمانی از کوروش نبوده است؛ بلکه این فرمان فرایند فرهنگ ایرانی بوده است. فرهنگی که در آن دوره دستور به غارت و آدمکشی و ویرانی نداده است. و کوروش این رفتار را از مردمان سرزمین خود، از نیاکان خود، از فرهنگ رایج کشورش، در آغوش مهرآمیز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بکار بسته است. منشور کوروش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی که از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد.

نویسنده:انی کاظمی

                منشور کوروش کبیر 

گاندی

وظايف شخص نسبت به خود، به خانواده، به وطن و به جهان از يكديگر جدا و مستقل نيستند.نمی توان با زيان رساندن به خود يا خانوادهٔ خود به وطن خويش خدمت كرد. به همين قرار نمی توان با زيان رساندن به جهان نيز به وطن خود خدمت كرد.

گاندی

قرآن ! من شرمنده توام

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است . قرآن ! من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که تو را فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟ قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است … قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تورا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند . خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . آنان که وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم

دکتر شریعتی

معلم

      معلم

کجـــــا این سر انجــــام بد داشتیم

در این خاک زرخیز ایران زمیـن       نـــبـــودنــد جــز مـــردمی پــاک دین
همه دینشان مردی و داد بــــــود         وز آن کــــشـــور آزاد و آبــــاد بــود
چو مهر و وفا بود خـود کیششان       
گنـــه بـود آزار کـس پـیــشـــشـــــان
هــمه بنـده ناب یـــــزدان پـــاک        
همه دل پراز مهر این آب وخـــاک
پـدر در پـدر آریــایــی نــــــــژاد         زپ
شــت فریــــدون نیـــکــو نهــــاد
بزرگی به مـردی و فرهنـگ بود        گدا
یـی در این بـــوم و بر ننگ بود
کـجا رفت آن دانش و هـــوش ما        
که شـد مــهر میـــهن فـراموش مــا
که انداخت آتـش در ایــن بوستان؟      
کــز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کــین گـونه گشتیم خار؟      
خــرد را فکندیم این ســــــان زکــار
نبود این چــنین کــشور و دیــن ما  
     کــجا رفـــــت آیـیـــــن دیــریـــن ما؟
به یـزدان که این کشـــور آباد بـود      
هـمــه جـــای مـــــردان آزاد بــــــود
در این کشور آزادگـی ارز داشــت      
کشاورز خـود خــانه و مرز داشــت
گرانمــایـــه بود آنکــه بودی دبـیــر      
گرامــی بد آنکــــس که بودی دلیـــر
نه دشمن دراین بوم و برلانه داشت      ن
ه بیگانه جایی در این خانه داشـت
از آنروز دشمن بــما چیره گــــشت  
    که مـا را روان و خرد تیره گــشـت
از آنــروز ایـن خــانه ویرانه شــــد     
که نـــــان آورش مرد بیگانـــــه شـد
چــــو ناکس به ده کدخــــدایی کـند      
کشـــــاورز بایــــــد گـدایــــی کنـــد
به یـــزدان که گــــر ما خرد داشتیم      
کجـــــا این سر انجــــام بـــد داشتیم
بســــوزد در آتـش گرت جان و تـن      ب
ـــــه از زندگی کـــردن و زیستــن
اگـــــر مایه زندگی بنــــــــدگی است     
دو صد بار مردن به از زندگیــست
بــیــا تـــا بـکــوشـیم وجـنـگ آوریـم     
بــرون سر از این بار ننـگ آوریـم

با تشکر از دوست خوبم زهرا

تیغ

هل یستوی الذین یتیغون محاسنهم والذین  یتیغون الناس بمحاسنهم عند الله

آیا کسانی که ریششان را با تیغ می زنند و کسانی که با ریششان مردم را تیغ می زنند نزد خدا برابرند؟ 

چند واژه بین المللی فارسی

                فردوسی

۱.کورش اسمی است که از فارسی به تمام جهان رفته . در انگلیسی سایروس در یونانی کورُس در فرانسه سیروسCyrus  و البته کسانی که نام فرزند خود را سایروس یا سیروس یا کورس می گذارند افتخار می کنند که نام بزرگمردی را بر فرزند خود می گذارند که به بشریت خدمات شایانی کرده است .

۲.اصل صابون با سین است نه صاد و ما شکل معرّب یعنی عربی شده اش را می نویسیم . صابون یا سابون از ریشه ی سابیدن گرفته شده .در انگلیسی این کلمه به صورت SOAP تغییر کرده است .

۳.زعفران هم به عنوان نمونه SAFRON (سِیفرِن) تلفظ می شود.

BETTER/BEST۴. نیز همان بهتر و بهشت هستند که ریشه فارسی دارند . بهشت در فارسی کهن به معنی بهترین بوده است .

۵.شکر در عربی سُـکَّــر و در انگلیسی SUGAR  ریشه فارسی دارد.

۶.بخشش در عربی بقشیش یا بخشیش و در انگلیسی baksheesh  به معنی انعام است.

۷.پارتیزان که یکی از شیوه های جنگی است(جنگ پارتیزانی)از سبک های جنگی پارتیان بوده و به نام آن ها خوانده میشود. 

منبع: پارسیان

مشکلات

«مشکلات؛ انسان های بزرگ را متعالی و انسان های کوچک را متلاشی می کند»  شریعتی

ده نکته یادگرفتنی از ژاپن

در ژاپن اتفاقی بسیار مهیب و مصیبتی وحشتناک اتفاق می افتد و میلیارد ها دلار خسارت و هزاران نفر کشته و زخمی میدهد، اما واکنش و رفتار عمومی به این فاجعه در جامعه ژاپن بسیار درس آموز بوده و در واقع یک کلاس آموزشی عملی رفتارهای انسانی در برابر دنیا قرار میگیرد.

1) آرامش
حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سر و صورت دیده نشد. میزان تأثر و اندوه بطور خود بخود بالا رفته بود.

2) وقار
صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.

3) توانمندی
بعنوان نمونه معماری باورنکردنی بطوری که ساختمانها به طرفین پیچ و تاب میخوردند ولی فرو نمی ریختند.

4) رحم و شفقت
مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.

5) نظم
غارتگری دیده نشد. زورگویی یا از دست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

6) ایثار
پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاهها ادامه دهند.

7) مهربانی
رستورانها قیمتها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.

8) آموزش
از بچه تا پیر همه دقیقا میدانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.

9) وسایل ارتباط جمعی
در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارش های مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشهای آرامبخش.

10) وجدان
هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

در دنیا هیچ چیزی به اندازه آموختن برای ساختن یک زندگی انسانی اهمیت ندارد و این آموزش از هر قوم و ملیتی میتواند باشد.

منبع:دنیای سرگرمی

عکس ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نوروز

   

 ((نوروز بر تمامی مردم ایران وجهان مبارک باد))

نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.

منشا و زمان پیدایش نوروز، به درستی معلوم نیست، اما این جشن، قدمتی سه هزار ساله دارد و قدیمی‌ترین آیین ملی در جهان به شمار می‌رود. در برخی از متون کهن ایران ازجمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید و در برخی دیگر از متون، کیومرث به‌عنوان پایه‌گذار نوروز معرفی شده است. ابداع نوروز در شاهنامه، بدین صورت روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان منور شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند.

برخی از روایت‌های تاریخی، آغاز نوروز را به بابل نسبت می‌دهد. بر طبق این روایت‌ها، رواج نوروز در ایران به ۵۳۸ سال قبل از میلاد یعنی زمان حمله کورش به بابل بازمی‌گردد. همچنین در برخی از روایت‌ها، از زرتشت به‌عنوان بنیان‌گذار نوروز نام برده شده است. اما در اوستا (دست کم در گاتها) نامی از نوروز برده نشده است

نوروز در زمان هخامنشیان
کوروش دوم، بنیان‌گذار هخامنشیان، نوروز را در سال ۵۳۸ قبل از میلاد، جشن ملی اعلام کرد. وی در این روز برنامه‌هایی برای ترفیع سربازان، پاکسازی مکان‌های عمومی و منازل شخصی و بخشش محکومان را اجرا می‌نمود. این آیین‌ها در زمان سایر پادشاهان هخامنشی نیز برگزار می‌شده است. در زمان داریوش یکم، مراسم نوروز در تخت جمشید برگزار می‌شد. البته در سنگ‌نوشته‌های به‌جا مانده از دوران هخامنشیان، به‌طور مستقیم اشاره‌ای به برگزاری نوروز نشده است. اما مطالعات بر روی این سنگ‌نوشته‌ها نشان می‌دهد که مردم در دوران هخامنشیان با جشن‌های نوروز آشنا بوده‌اند، و هخامنشیان نوروز را با شکوه و عظمت جشن می‌گرفته‌اند. شواهد نشان می‌دهد داریوش اول هخامنشی، به مناسبت نوروز در سال ۴۱۶ قبل از میلاد سکه‌ای از جنس طلا ضرب نمود.در دوران هخامنشی، جشن نوروز در بازه‌ای زمانی بین ۲۱ اسفند تا ۱۹ اردیبهشت برگزار می‌شده است

نوروز در زمان اشکانیان و ساسانیان
در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز نوروز گرامی داشته می‌شد. در این دوران، جشن‌های متعددی در طول یک سال برگزار می‌شد که مهمترین آنها نوروز و مهرگان بوده است. برگزاری جشن نوروز در دوران ساسانیان چند روز (دست کم شش روز) طول می‌کشید و به دو دوره نوروز کوچک و نوروز بزرگ تقسیم می‌شد. نوروز کوچک یا نوروز عامه پنج روز بود و از اول تا پنجم فروردین گرامی داشته می‌شد و روز ششم فروردین (خردادروز)، جشن نوروز بزرگ یا نوروز خاصه برپا می‌شد. در هر یک از روزهای نوروز عامه، طبقه‌ای از طبقات مردم (دهقانان، روحانیان، سپاهیان، پیشه‌وران و اشراف) به دیدار شاه می‌آمدند و شاه به حرف‌های آنها گوش می‌داد و برای حل مشکلات آنها دستور صادر می‌کرد. در روز ششم، شاه حق طبقات مختلف مردم را ادا کرده بود و در این روز، تنها نزدیکان شاه به حضور وی می‌آمدند.
شواهدی وجود دارد که در دوران ساسانی سال‌های کبیسه مراعات نمی‌شده‌است. بنابراین نوروز هر چهار سال، یک روز از موعد اصلی خود (آغاز برج حمل) عقب می‌ماند و درنتیجه زمان نوروز در این دوران همواره ثابت نبوده و در فصول مختلف سال جاری بوده است.
اردشیر بابکان، موسس سلسله ساسانیان، در سال ۲۳۰ (میلادی) از دولت روم که از وی شکست خورده بود، خواست که نوروز را در این کشور به رسمیت بشناسند. این درخواست مورد پذیرش سنای روم قرار گرفت و نوروز در قلمرو روم به Lupercal معروف شد.
در دوران ساسانیان، ۲۵ روز قبل از آغاز بهار، در دوازده ستون که از خشت خام برپا می‌کردند، انواع حبوبات و غلات (برنج، گندم، جو، نخود، ارزن، و لوبیا) را می‌کاشتند و تا روز شانزدهم فروردین آنها را جمع نمی‌کردند. هر کدام از این گیاهان که بارورتر شود، در آن سال محصول بهتری خواهد داد. در این دوران همچنین متداول بود که در بامداد نوروز، مردم به یکدیگر آب بپاشند. از زمان هرمز اول مرسوم شد که مردم در شب نوروز آتش روشن نمایند. همچنین از زمان هرمز دوم، رسم دادن سکه در نوروز به‌عنوان عیدی متداول شد

دکتر حسابی

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد
دکتر حسابی

مست

صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت

                             بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت

 می روم تا در میخانه کمی مست کنم

                            جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم 

 بی خیال همه کس باشم و دریا باشم

                            دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم

 آنقدر مست که اندوه جهانم برود 

                           استکان روی لبم باشد و جانم برود

 ساقیا! در بدنم نیست توان ،جام بده  

                           گور بابای غم هردو جهان، جام بده

 برود هرکه دلش خواست شکایت بکند  

                           شهر باید به من الکلی عادت بکند

مذهب

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی بودم بدون آنکه خدایی داشته باشم.        دکتر علی شریعتی

شریعتی

وقتی که زور لباس تقوی می پوشد بزرگترین فاجعه تاریخ رقم می خورد.
شریعتی
 
 

سایه

درسرزمینی که آفتاب در حال غروب است سایه آدم های کوچک،بزرگ است!!!

منبع:democracy