دلم رفت

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت
بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد
در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!
پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت
مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس
یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد
زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش
امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد
دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی...دلم رفت

* کاظم بهمنی*

نشان

دارا جهــــان نـــــدارد، سارا زبــــان نـدارد      بابا ســتاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون زچشمه خشکید، البرز لب فرو بست      حـتـی دل دمـاوند آتش فشـــان  ندارد

دیـــو ســـپید دربند، آسـان رهید و بگریخت       رسـتم دراین هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشــید، زایــــنـده رود خشکید     زیرا دل ســپـاهان نقـش جـهان ندارد

بـــر نــام پـــارس دریـــا، نــامی دگر نهادند      گویـی که آرش مـــا تیر وکمان ندارد

دریـــای مـازنــی ها، بر کـــام دیــگران شد      نادر زخاک برخیز میهن جـوان ندارد

دارا کـــجـای کــاری؟ دزدان ســـرزمـیـنت       بــر بیـسـتون نویسند دارا جـهان ندارد

آیــیــم بـه داد، خــواهـی فریـادمان بلند است     اما چه ســود ایــنــجا نـوشیروان ندارد

سـرخ و سـپید و سـبز است، این بیرق کیانی     اما صــد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کـــو آن حـکـیـم تــوسـی، شهنامه ای سراید      شـایــد کـه شـاعـر ما دیگر بیان ندارد

هـرگـز نـخواب کـــوروش، ای مهر آریایی      بـی نـام تـو وطن نیز نام و نشان ندارد

درد من تنهایی نیست

درد من تنهایی نیست

بلکه مرگ ملتیست که :

       گدایی را قناعت

                    بی عرضگی را صبر

                                 و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند     

                                                                                          گاندی

چرا گشتم چنين عاصي؟

اینم یه دوست برامون توی نظرات گذاشته.

 

فقط دريا دلش آبي تر از من بود..

و من از دريا..دلم دريا..

 فقط اين را ندانستم !!!

چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!..

 به هر آبي شدم آتش..

به هر آتش شدم آبي..

به هر آبي شدم ماهي..

 به هر ماهي شدم دامي..

به هر نا محرمي ساقي..

 به هر ساقي مي باقي..

 و تو اين را ندانستي !!

چرا گشتم چنين عاصي؟

پنج وارونه

-  پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت: دیروز خودم دیدم پسر همسایه

پنج وارونه به مینو می داد

آنقدر خندیدم که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعد ها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

                             پنج وارونه چه معنا دارد...

 

لحظه ی دیدار

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام،مستم

باز میلرزد دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را ، دست!

آبرویم را نریزی دل

- ای نخورده مست -

لحظه ی دیدار نزدیک است...

 

 

مهدی اخوان ثالث

قصه ی آن پادشاه و باقی قضایا

آوردند که پادشاهی بود که از بس پیتزا و هله هوله و این جور چیزای بد بد خورده بود که ناگهان مریض شد

 بعدش داد وهوار راه انداخت که ((ایها الناس! من حاظرم نصف قلمروی خودم را به کسی بدهم که بتواند مرا معالجه کند و اگر نتوانید مرا معالجه کنید همه تان را می خورم!))

همه ی دانشمندان وغیر دانشمندان و پزشکان جمع شدن تا بلکه بتوانند پادشاه را معالجه کنند اما نشد که نشد. پادشاه عصبانی شد وفریاد زد که یالا  باید مرا معالجه کنید!

در همین هنگام یه آقایی گفت که فکر می کند می تواند پادشاه را معالجه کند او گفت اگر یک آدم خوش بخت پیدا کنید و پیراهنش را بردارید و بر تن آقای شاه کنید، او خوب خواهد شد.

شاه ،فورا دستور داد تمام قلمرو او را بگردند و یک آدم خوشبخت پیدا کنند و فورا پیراهن او را برایش بیاورند

پیک ها رفتند وگشتند وگشتند ، اما نتوانستند یک آدم کاملا خوشبخت پیدا کنند. آن ها سراغ هر کسی که می رفتند،یه جور مشکل داشت:

یکی کنکور قبول شده بود اما پول شهریه نداشت؛ یکی پول داشت سواد نداشت؛ یکی ماشین داشت اما رانندگی بلد نبود؛ یکی پدرش کارخانه ی ژل سازی داشت، اما خودش کچل مادرزاد بود؛ یکی رستوران داشت،اما دندان نداشت ؛ یکی گوشی خوب داشت، اما سیم کارتش همراه اول بود و خط نمی داد ؛ یکی خانه داشت آما قسط خفن هم داشت؛ یکی... خلاصه هیچ کس نبود که مشکلی نداشته باشد و کاملا خوشبخت باشد.

القصه، آخر های شب یکی از پیک ها وقتی که از کنار یک کلبه ی خرابه رد می شد شنید که یک نفر در کمال خوش حالی و رضایت، با خودش زمزمه می کند. پیک جلو تر رفت وگوش داد. دید مردی با خودش می گوید:

آخ جان! تمام کارهایم را انجام دادم .غذایم را هم خورده ام. به کسی هم بدهکار نیستم. حالا هم راحت می توانم سرم را زمین بگذارم و بمیرم ....نه..نه... ببخشید بخوابم

پیک خوشحال شد و و رفت همه را خبر کرد که چه نشسته اید،بالاخره یک آدم خوش بخت پیدا کردم! زود تر بیاید برویم پیراهن او را بگیرم و برای شاه ببریم.

خلاصه پیک ها ریختند داخل خانه ی خرابه که پیراهن آن مرد خوشبخت را بگیرند وهر چه می خواهد به او بدهند.

لابد ادامه این داستان را که به زور خواستیم طنزش کنیم،می توانید حدس بزنید. بله!

آن مرد خوش بخت ، آن قدر فقیر بود که اصلا پیراهن نداشت!!!

 

 احمد عربلو بر اساس داستانی از پاولو کوئیلو

   

عزت نفس

ببخشید که دیر کردم ولی مطلب جدید آوردم

 

در روم باستان برده های قوی هیکل را با کنیزکان زیبا جفت جفت در اتاقهایی محبوس می کردند. تماشای معشوقانه آنها از ورای پنجره فوقانی اتاق یکی از تفریحات شاه و در باریان به حساب می آمد.

در این میان تنها یکی از برده های مذکور حاضر نشد کسی را در اتاقش بپذیرد و گفت: «من حیوان نیستم» به این گلادیاتورجوان که «اسپارتاکوس» نام داشت چندی بعد خیل عظیمی از بردگان را بدست گرفت و پایه های امپراتوری روم را در سالهای 72 تا 75 میلادی به لرزه دراورد.

 

قرنها پس از این واقعه در ایران، جوانی 20 ساله که دست به یاغیگری زده بود، توسط حاکم مثله شد و به عنوان اسیربه جانب شاه فرستاده شد. شاه او را خطاب قرار داد و گفت: «من از قتل تو صرفنظر می کنم و همین مجازات برای تو کافیست، زیرا می دانم که خواجه شده ای» دراین هنگام چشمهایش آکنده از اشک شد و سرخود را بالا گرفت تا قطرات اشک از چشمانش سرازیر نگردد. او کسی نبود جز «آقامحمدخان قاجار» مرد شجاع و زیرکی که بعد از چند سال پادشاهی و زعامت ملتی را بدست گرفت که زنان را برای قرنها تحقیر می کردند و اعتقاد داشتند که خواجگان حتی از کسب روزی خود عاجزند. اواگر چه صورت و صدای مردانه خود را از دست داد، ولی غذای خود را هر روز بدقت وزن می کرد و به انجام ورزشهای سخت روزانه می پرداخت تا هیکل نیرومند و مردانه اش را حفظ کند و در این کار موفق گردید.

 

پس از او در فرانسه، مردی که بیش از صدوپنجاه سانتیمترقد نداشت، به مقام امپراتوری این کشور رسید و هنگامی که قصد عبور دادن قشون خود از کوههای سربه فلک کشیده آلپ را داشت در جواب کسانی که او را از این کارمنع می کردند، گفت: «برای ناپلئون غیرممکن وجود ندارد.» این سخن ضرب المثلی شد که هم اکنون در فرانسه و در همه جای دنیا بکار می رود.

 

مدتها بعد در یونان، در خانواده فقیری که ده فرزند بر سر بدست اوردن غذا با یکدیگر نزاع می کردند. آنهم نزاعی بر سر غذایی که شکم یک نفر را هم سیر می کرد، پسری می گوید که: «من ترجیح میدهم بجای انکه با برادرانم مثل حیوانات بجنگم. برای بدست اوردن نان کار کنم.» و سپس از خانواده می گریزد. او «آریستوتل اوناسیس» نام داشت. او چندین سال بعد به عنوان ثروتمندترین مرد جهان را از آن خود کرد.

درهمین زمان در ژاپن، یک تعمیرکار دوچرخه که مردی جوان و بیسواد بود، اصرار داشت که «زندگی من نباید ارزان قیمت بود، او« سوئی جیرو هوندا» نام داشت و سرانجام کارخانجات عظیم و چند ملیتی هوندا را از خود به یادگار گذاشت و باعث افتخار ملت ژاپن گردید.

 

بالاخره جوانی که به علت یک بیماری عصبی قدرت کنترل بر چهار اندام بدن خود را از دست داده بود و قادر به تکلم و نوشتن نبود، سعی کرد با دیگران ارتباط برقرار کند و افکار خود را به آنان ارائه نماید. او آنقدر در این کار استمرار ورزید که بالاخره موفق شد کاری کند که جهان امروزی «استفان هاوکینز» را به عنوان بزرگترین نابغه در عرصه فیزیک نظری بشناسد. او همچنین یکی از رکورد داران زنده بیماری «اسلکروز» متعدد است.

 

به راستی چه خصوصیت مشترکی همه این افراد را ـ با وجود کاستی هایی که دارندـ در جهت رسیدن به هدف خود به حرکت و تکاپو وامی دارد؟ چه چیز در این افراد وجود داشته که آنها را پس از شکست های فراوان و تحمل سختیهای بسیار برای ادامه تلاش تشویق می کرده است؟ چه چیز در درون این افراد به آنها موفقیت ها نهایی وا نوید می داده و انها را در مسیری که می پیمودند ثابت قدم می کرده است؟ پاسخ این سوالات در یک کلمه خلاصه نمی شود، ولی اصطلاح «عزت نفس» بخش عمده ای از این موفقیت را ایجاد می کند .

 

منبع

http://www.sufiart.ir