ببخشید که دیر کردم ولی مطلب جدید آوردم

 

در روم باستان برده های قوی هیکل را با کنیزکان زیبا جفت جفت در اتاقهایی محبوس می کردند. تماشای معشوقانه آنها از ورای پنجره فوقانی اتاق یکی از تفریحات شاه و در باریان به حساب می آمد.

در این میان تنها یکی از برده های مذکور حاضر نشد کسی را در اتاقش بپذیرد و گفت: «من حیوان نیستم» به این گلادیاتورجوان که «اسپارتاکوس» نام داشت چندی بعد خیل عظیمی از بردگان را بدست گرفت و پایه های امپراتوری روم را در سالهای 72 تا 75 میلادی به لرزه دراورد.

 

قرنها پس از این واقعه در ایران، جوانی 20 ساله که دست به یاغیگری زده بود، توسط حاکم مثله شد و به عنوان اسیربه جانب شاه فرستاده شد. شاه او را خطاب قرار داد و گفت: «من از قتل تو صرفنظر می کنم و همین مجازات برای تو کافیست، زیرا می دانم که خواجه شده ای» دراین هنگام چشمهایش آکنده از اشک شد و سرخود را بالا گرفت تا قطرات اشک از چشمانش سرازیر نگردد. او کسی نبود جز «آقامحمدخان قاجار» مرد شجاع و زیرکی که بعد از چند سال پادشاهی و زعامت ملتی را بدست گرفت که زنان را برای قرنها تحقیر می کردند و اعتقاد داشتند که خواجگان حتی از کسب روزی خود عاجزند. اواگر چه صورت و صدای مردانه خود را از دست داد، ولی غذای خود را هر روز بدقت وزن می کرد و به انجام ورزشهای سخت روزانه می پرداخت تا هیکل نیرومند و مردانه اش را حفظ کند و در این کار موفق گردید.

 

پس از او در فرانسه، مردی که بیش از صدوپنجاه سانتیمترقد نداشت، به مقام امپراتوری این کشور رسید و هنگامی که قصد عبور دادن قشون خود از کوههای سربه فلک کشیده آلپ را داشت در جواب کسانی که او را از این کارمنع می کردند، گفت: «برای ناپلئون غیرممکن وجود ندارد.» این سخن ضرب المثلی شد که هم اکنون در فرانسه و در همه جای دنیا بکار می رود.

 

مدتها بعد در یونان، در خانواده فقیری که ده فرزند بر سر بدست اوردن غذا با یکدیگر نزاع می کردند. آنهم نزاعی بر سر غذایی که شکم یک نفر را هم سیر می کرد، پسری می گوید که: «من ترجیح میدهم بجای انکه با برادرانم مثل حیوانات بجنگم. برای بدست اوردن نان کار کنم.» و سپس از خانواده می گریزد. او «آریستوتل اوناسیس» نام داشت. او چندین سال بعد به عنوان ثروتمندترین مرد جهان را از آن خود کرد.

درهمین زمان در ژاپن، یک تعمیرکار دوچرخه که مردی جوان و بیسواد بود، اصرار داشت که «زندگی من نباید ارزان قیمت بود، او« سوئی جیرو هوندا» نام داشت و سرانجام کارخانجات عظیم و چند ملیتی هوندا را از خود به یادگار گذاشت و باعث افتخار ملت ژاپن گردید.

 

بالاخره جوانی که به علت یک بیماری عصبی قدرت کنترل بر چهار اندام بدن خود را از دست داده بود و قادر به تکلم و نوشتن نبود، سعی کرد با دیگران ارتباط برقرار کند و افکار خود را به آنان ارائه نماید. او آنقدر در این کار استمرار ورزید که بالاخره موفق شد کاری کند که جهان امروزی «استفان هاوکینز» را به عنوان بزرگترین نابغه در عرصه فیزیک نظری بشناسد. او همچنین یکی از رکورد داران زنده بیماری «اسلکروز» متعدد است.

 

به راستی چه خصوصیت مشترکی همه این افراد را ـ با وجود کاستی هایی که دارندـ در جهت رسیدن به هدف خود به حرکت و تکاپو وامی دارد؟ چه چیز در این افراد وجود داشته که آنها را پس از شکست های فراوان و تحمل سختیهای بسیار برای ادامه تلاش تشویق می کرده است؟ چه چیز در درون این افراد به آنها موفقیت ها نهایی وا نوید می داده و انها را در مسیری که می پیمودند ثابت قدم می کرده است؟ پاسخ این سوالات در یک کلمه خلاصه نمی شود، ولی اصطلاح «عزت نفس» بخش عمده ای از این موفقیت را ایجاد می کند .

 

منبع

http://www.sufiart.ir