داستان کوتاه کوتاه کوتاه.....
یه روز سر کلاس زبان فارسی دبیرمون خواست مارو بذاره سر کار بهمون گفت یه انشا بنویسیم و شیوه نگارش یاد بگیریم (اونم تو سال سوم دبیرستان!) ما هم به یاد گذشته قلم به دست گرفتیم و انشایی نوشتیم فی البداهه با موضوع :
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
آخر کلاس هم معلم از چند نفر خواست انشاهاشونو بخونن بین چند تا انشای خونده شده یکی از همه بهتر بود. انشایی کاملا تخیلی و ... که تنها مورد استفادش تشویش اذهان بوده و دیگر هیچ. که نوشته دوستم حسین مهرابی بود . ولی با این اوصاف خوندنش خالی از لطف نیست. دعوت میکنم از شما که با هم یه بار دیگه بخونیم این انشا رو :
صبح جمعه بود اون روز تصمیم گرفته بودم متفاوت باشم میخواستم برای یک روز هم که شده مثل آدم زندگی کنم البته تا به کی بگن آدم !! خلاصه صبح خیلی زود از خواب بلند شدم و یه راست رفتم حموم که دوش بگیرم و بعدش خودمو برای یه صبحانه مشت آماده کردم برای خودم یه لیوان شیر و یه بند انگشت نان سنگک و پنیر آوردم و مشغول شدم بعد از اون لباسای ورزشیمو پوشیدم که برای یه ورزش صبحگاهی مامان آماده شم .
رفتم پارک و گوشیمو گذاشتم روی نیمکت و مشغول شدم. همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه یه دزد بی پدر مادر که نمیدونم از کجا پیداش شد اومد و گوشیمو برد اول خیلی با کلاس خواستم مذاکره کنم :
-ببخشید موسیو به گمونم اشتباه گرفتی اون مال منه
-یارو گفت :برو بابا ...زیادی نخور !!
دیدم نمیشه افتادم دنبالش و تعقیب وگریز شروع شد بعد چند دیقه دیدم که مال این حرفا نیستم با خودم گفتم برم مثل آدمای با کلاس موضوع و با قانون درمیون بذارم بله قانون حتما حق منو میگیره
رفتم کلانتری و به افسره گفتم : من امروز رفته بودم پارک که یه آقایی حالا نمیدونم از رو عمد یا چیز دیگه گوشیمو با خودش برد. حالا هم اومدم دست به دامن شما بشم. اینجا بود که جناب سروان برای اولین بار نگاهم کرد و فهمیدم که با ماکت پلیس حرف نمیزدم
جناب سروان: تو توی پارک چیکار میکردی؟؟؟
چند لحظه سکوت اتاق و فرا گرفت خشک شده بودم که افسره این دفعه بلند تر گفت :مگه با تو نیستم با اجازه کی رفته بودی پارک ؟؟ چیکار داشتی اونجا؟؟؟
مونده بودم چی بگم با خودم گفتم: خدایا این همون موسیو توی پارک نیست ؟؟...نه حتما اشتباهی شده یک بار دیگه و اینبار شمرده تر داستان و تعریف کردم
سروان گفت: اینا رو شنیدم جواب منو بده تو پارک چیکار داشتی؟؟
آقا از ایشون اصرار و از ما انکار که بابا مجرم من نیستم یکی دیگست...خلاصه افسر یه سربازو صدا کرد گفت ببرش بازداشت.
حالا من دقیقا نفهمیدم چه ارتباطی بین موضوع انشا و این داستان هست اگه شما فهمیدین ممنون میشم منو هم آگاه کنید